فقط خدا میدونه...!
راز من هیچ جز حسرت نباشد کار من بی گنه زنجیر بر پایم زدند وای از این زندان محنت بار من وای از این چشمی که میکاود نهان روزو شب در چشم من راز مرا گوش بر در می نهد تا بشنود شاید آن گمگشته آواز مرا گاه می پرسد که اندوهت زچیست؟ فکرت آخر از چه رو آشفته است؟ بی سبب پنهان مکن این راز را درد گنگی در نگاهت خفته است گاه می نالد به نزد دیگران «گو دگر آن دختر دیروز نیست» «آه، آن خندان لب شاداب من» « این زن افسرده امروز نیست» گاه می کوشد که با جادوی عشق ره به قلبم برده افسونم کند گاه می خواهد که با فریاد خشم زین حصار راز بیرونم کند. گاه می گوید که: کو، آخر چه شد؟ آن نگاه مست و افسونکار تو؟ دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم نیست پیدا بر لب تبدارتو من پریشان دیده می دوزم بر او بی صدا نالم که:اینست آنچه هست خود نمی دانم که اندوهم زچیست زیر لب گویم: چه خوش رفتم زدست همزبانی نیست تا برگویمش راز این اندوه وحشتبار خویش بی گمان هرگز کسی چون من نکرد خویشتن را مایه آزار خویش از منست این غم که بر جان منست دیگر این خود کرده را تدبیر نیست آه اینست آنچه می جستی به شوق راز من راز موجودی که دیگر هیچ نیست آه اینست آنچه رنجم می دهد... تا حالا تو زندگیت غم دیدی؟ بی وفا تر از خودت هم دیدی؟ تا حالا شده دلت خون باشه یا چشات همیشه گریون باشه؟ خوشبختی را امروز به حراج گذاشتند حیف که من زاده ی دیروزم خدایا !!! جهنمت فرداست پس چرا امروز می سوزم؟ تا انتهای راه انسان مسافر است سهم تمام ما از قرص زندگی با هم برابر است حقیقت انسان به آنچه اظهار می کند نیست بلکه حقیقت او نهفته درآن چیزی است که از اظهار آن ناتوان است بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش بلکه به نا گفته هایش گوش بسپار درهوایی که به جزبغض کسی همراهم نیست دلم گرفته دلم گرفته به ايوان ميروم و انگشتانم را بر پوست کشيده ي شب مي کشم چراغ هاي رابطه تاريکند چراغ هاي رابطه تاريکند معرفي نخواهد کرد کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد برد پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردني ست آدمی سراپا حرف است حرفهایی برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم... و حرف هایی است برای نگفتن حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند سرماییه ماورایی هر کس حرف هایی است که برای نگفتن دارد حرف هایی که پاره های بودن آدمی اند و بیان نمی شوند مگر آنکه مخاطب خویش را بیابند چه سخت است پیدا کردن مخاطبی همدل تا بپذیرد تمام پاره های بودنت را قبل از آنکه زیر شرر نگاهت بسوزد... پریدن آرزوی پر توهمی است کنج اینهمه حصار های بی صدا کوک لحظه ای ست کوک لحظه رهاییم...!!! نمی دانم آیا هنوز هم آن اعتماد سبز در رگهایت جاریست ؟ باورت نمی شود که من در من بخوان ای عزیزترین آوا میرم از این شهر توی قلبم آتیش و درده دوست ندارم هیچ کس بیاد و دنبالم بگرده عمری که رفته دیگه هیچ وقت بر نمی گرده نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی.... تا در میکده شادان و غزل خوان بروم 



ودگر هیچ کسی شاهد غمهایم نیست
آنچنان سخت نفسم میگیرد
ناخودآگاه به خود می آیم ومی بینم
که خدا در تپش ثانیه هایم جاریست... 


اکنون که حادثه معنای تقدیر به خود گرفته
دیگر به اتهام زمان ایمان آورده ای
یا هنوز زمانه را به گسستن تمامیت قلبها محکوم میکنی ؟
...
یادت باشد ؛
اگر از حصار نامرئی این روزها
به حماسه ی دیروز رسیدی
به دنبال قلبت بگرد 
و نشانی آن را
از طنین نیاز دستانت بپرس !
نمی دانم ...
وارهاده در میان حیرت کنون
مانده با کورسویی از فانوس خاطرات دور
در سیاهی شب جداییت
تکه های چلچراغ را
از درون کوچه های قهر تو... فاش می کنم !
من ستاره های اشتیاق را
تا وصال نبض چلچراغ
تا همیشه ، مهتاب می کنم !
دستم بگیر ای سخی ترین دریا
بر من بتاب ای سحرترین خورشید
من را ببر ای رهاترین پرواز

| Design By : Pars Skin |

